۱. چگونگی مرگ محبوبه غیبی پور

در بامداد روز ۱۶ شهریور ۱۳۷۲ ساعت در حدود ۰۶۰۰ خانمی بنام حکیمه مرا صدا نمود و محور ۱ را به من تحویل داد.
آن یکان قرار بود به زمین رزمایش بنام حمرین برای شلیک تانک برود.
او مرا توجیه کرد اما نگفت که چه تعداد در دو آسایشگاه برادران و یا خواهران باقی میمانند.
بطور معمول ساده نمی بود که کسی حتا با دلیلی واقعی از جمله بیماری در آنجا بماند به سخن دیگر این پرسش گمراه کننده است که چه کسی باقی مانده است آنجا جهانی دیگر با ویژگی‌های بسیار ویژه بود که با هر گونه پیش فرض این جهانی و این انسانها هم خوانی نداشت.
او گفت که نگران است!
نگران از چه چیزی روشن نبود و توضیحی بیش نداد.
آنها رفتند ساعت حدود ۱۰ یا ۱۱ بامداد هنگامی که نگهبان سرگرم گشتی زنی بود در می یابد که صدایی جیغ مانند از درون آسایشگاه زنان می آید و بنا به گفته او در آن هنگام پس از نزدیکی بیشتر آن صدا قطع شده و دیگر چیزی نمی شنود.
او به نزد من آمد با هم به آنجا رفتیم اما هیچ نشانه ایی غیر عادی ندیدیم.
البته که هیچ کس در آن دستگاه هرگز جرات ورود به درون آسایشگاه خواهران بی اجازه مسئولی چند رده بالاتر در هیچ شرایطی نمی داشت.
شاید که یک ساعت دیرتر خودرویی از طرف " فرماندهی اشرف" به همراه پزشک ویژه که نقشی ویژه در دستگاه داشت به آنجا بی آگاهی من و از راهی دیگر آمده گفتند که یک خواهر توسط فردی بنام "الف ت" خفه شده است.
گفته شد که او از آسایشگاه برادران آمده و او را خفه کرده است.
الف ت از جمله سربازان ایرانی بود که توسط این گروه اسیر و نهایتا سر از ارتش آزادیبخش ملی ایران در آورده بود.
جزئیات کاملا پنهان ماند، از آن پس نه کسی "الف ت" را دید ونه خبری درز کرد که چه بر او گذشت و در کجا قرار دارد.
یک روز پس از رویداد، روز ۱۷ شهریور من به همراه تعداد دیگری از قرارگاه اشرف روانه مرکزی در غرب بغداد جایی که بدیع خوانده میشد نمودند، آنجا جایگاه ثابت رهبری تا آن هنگام بود.
از ایست و بازرسی نخست که عراقی و دومین که خودی بود گذر کردیم به درون پایگاه بر آمدیم.
ما را به آن سوی دیوار بلندی که آنجا را به دو نیم کاملا متفاوت درآورده بود برده، به آن سوی دیوار روان شدیم.
از یک بازرسی بدنی دوباره با دست و دستگاه گذر کردیم تا به سالن باریک نسبتا بلندی که تعدادی در آنجا روی صندلی نشسته بودند رسیدیم و ما را نیز نشاندند.
فضا نسبتا آرام اما ترسناک بود، خیلی زود دریافتم که آنجا جایی است که به آن حریم رهبری میگویند از این رو بود که کسی جرات این را نداشت که سخنی بلند و یا لبخندی اضافه بزند هر کس چسبیده به صندلی خویش بی آنکه بداند چه خبر است، معمولا در همه نشست های این فرد که خود را از درون زندان های پیش از شورش کور و آبلهانه‌ ۵۷ بر مشتی گیج و منگ کشف کرده بود که رهبر است و از آن پس نام رهبری به خود گذاشت فضای ترس و وحشت از پیش برقرار میبود.
ترکیبی از زنان و مردان بالا، و گروه کوچک زندان بانان در گوشه ایی چسبیده در کنار هم از پیش در آنجا بودند.
اندک اندک سالن از برادران و خواهران پر شد، جمعیت به ۱۰۰ تا ۱۵۰ تن رسید.
ناگهان گروهی ویژه از دری دیگر سر رسیدند.
نخست یکی دو آجودان ویژه رئیس، سپس فردی که دارای قدی بلند بوده و معمولا در نشست ها نخستین کس میبود که در هر زمینه ایی که موضوع سخن بود اندر باب درستی و نیکویی گفتار رئیس لب به سخن میگشود و از پس او چند تن دیگر زن و مرد از گروه رایزنان و سپس رئیس بی آنکه خانم ایشان را همراهی نماید با چهره ایی غضبناک آمدند.
ایشان بر جای ایستادند، اجازه دادند که رهروان اندکی شور و اشتیاق از خود بیرون دهند، اما نه بیش چرا که فضای ترس و نگرانی بایستی باقی میماند.
آنها بایستی سنت بروز گونه ایی شیدایی که در گوهر خود سیمایی از کوچکی و ناتوانیست را نباید فراموش کنند.
بیدرنگ همگان را آرام از کسی خواست که گزارش بدهد که در آنجا چه گذشته است.
احتمالا نخست دختری بنام «ث سه نقطه» که گفتند که در آسایشگاه خواهران بوده است گزارشی کوتاه داد.
او گفت آن دخترک بینوا به هنگامی که مورد یورش آن کس قرار گرفته فریاد یا مسعود سر داده و او تنها جرات کرده از اتاق اش بیرون برود و از راه تلفنی که در راهرو بوده به " ف اشرف " زنگ بزند تا فریاد رسی از راه برسد.
و این چنین روشن شد که کسی به آنجا در اسایشگاهی کوچک رفته زنی را خفه کرده او کاری نکرده و زن بیچاره به سادکی خفه میشود.
شاید که ۲۰ یا ۳۰ دقیقه ایی گذشته بود که خانم رجوی با پوششی یکسره و یکدست سبز چیزی همانند رخت زنان باردار از آن در بر آمد، پوشش، چهره و رفتاری کاملا متفاوت و این نه آن چیزی بود که طی سالیان و همواره به درون و بیرون نشان داده شده بود.
بعلاوه چگونگی بر آمدن بر آن نشست نیز به گونه ایی غیر عادی بود، ایشان همواره بخشی جدایی ناپذیر از رهبر و یا رهبری بوده است.
نه فضا اجازه ایی برای شور و شوق میداد و نه او و نه رئیس، شوهر، رهبر، مراد و بنا به گفته ایشان همه چیزش.
او یک خط در میان آمده گامی در میان مریدان میزد و دوباره برای پاسی به خانه بازمیگشت، به یاد ندارم آن روز این خانم سخنی بر زبان راند.
لابد که طرح چنین بوده، شاید که بیمار، یا وانمود به بیماری و یا بخشی از طرح در پیش در آینده بوده است بنظرم مهم این بود که اجازه هیچگونه اندیشه و گمانی به رهروان جدا از آن فضایی که ساخته شده بود داده نشود که چنین شد، که البته در این باره و در ویدیوی شماره ۴ سخن گفته ام.
به رسم روزگار نوبت به من رسید و گفتم که "برادر شرمنده ام که نتوانستم آن رویداد را پیش بینی و پیشگیری کنم و او شاید لختی سخن گفت.
گفته شد که آن دخترک بینوا که احتمالا در محدوده سنی ۳۰ بوده است اندکی پیشتر از خارج به آنجا آمده است.
فرمانده جدید آن مرکز ادامه داد که از روز نخست آن دختر مورد توجه آن مرد "الف ت" بوده است.
از آن پس همچون همه رویداد های درون این قبیله شگفت انگیز کسی به درستی در نیافت که موضوع چه بود؟
چه بر سر الف ت آمد و چرا تنها دو تن که تا این اندازه نسبت به یکدیگر مسئله داشته اند در آنجا باقی میمانند.
و این چنین آن پرونده که این بار چرخ گردون قرعه را بنام آن دختر نگون بخت کشیده بود به پایان رسید اما رهبر خواست که گزارشی راجع به مرگی دیگر داده شود.
در ویدئوی دوم درباره مرگ دیگری که بسیار مهمتر است خواهم گفت‌.
تا دیداری دگر
بدرود
حمید فلاحتی
۲۷ آوریل ۲۰۱۸
سوئد

Kommentarer

Populära inlägg i den här bloggen

بارداری مریم رجوی و زاییدن او در پاریس

چگونگی مرگ سعید کیانی _ افسر اطلاعات محور ۳ _ از اصفهان و سعید شمس الدین

چگونکی مر گ علی نقی حدادی - کمال - فرمانده پیشین لشکر ۳۷ ، ازسمنان یا شاهرود